قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

827

درة التاج ( فارسى )

و واجب الوجود جايز نيست كى منعدم شود « 1 » ، جه اگر منعدم شود امكان خاصّ برو صادق باشذ ، بس واجب نباشذ - با آنك حاجت نيست بأين ، جه واجب الوجود لذاته ممتنع العدم باشذ . و تو ميدانى كى شىء اقتضاء عدم نفس خوذ نكند « 2 » و الّا متحقّق نشود ، و واجب الوجود وحدانىّ است ، او را شرطى نيست در ذات « ( او ، و ما سواى او تابع اوست ، و جون او را شرطى نيست ) » و نه مضادّهء ، بس او را مبطلى نباشذ . - و ممتنع باشذ كى واجب را صفتى باشذ متقرّر در ذات او ، جه : اگر واجبة الوجود باشذ لازم آيذ وجود واجبين ، و لازم آيذ كى واجبى كى او صفت است مفتقر باشذ به آن جيزى كى « 3 » قائم باشذ بأو . - [ ( و ) ] اگر ممكنة الوجود باشذ وجود آن [ ( يا ازو باشد ، ) ] يا از آن جيز كى او از آن باشذ ، و علي التّقديرين او فاعل آن صفت باشد . - بس آن صفت : اگر بذات واجب قائم باشذ لازم آيذ - كى قابل آن باشد كى فاعلش بوذه باشذ ، و جهت فاعليّت بضرورت غير جهت قابليّت باشذ ، و آن را از بيش بيان كرده شذ . - و اينجا زيادت مىكنيم بر آن ، - كى « 4 » فعل فاعل گاه باشذ كى [ ( در ) ] غير او باشذ ، و قبول قابل ممتنع است كى در غير او باشد ، و جهت قابليّت اقتضاء تحصيل بفعل نكند ، و جهت فاعليّت مخرج است به تحصيل ، و اگر جهت فاعليّت بعينها جهت قابليّت بوذى ، هر فاعلى قابل بوذى ، و هر قابلى فاعل ، و جنين نيست . و دو جيز يك جيز نگردند « 5 » ابدا ، الّا بآنج فرض كنند از اتّصالى - و امتزاجى ، - جه اگر هر دو باقى باشند اتّحاد نباشذ « 6 » و همجنين اگر هر دو باطل شوذ ، يا يكى ازيشان - بر آن وجه كى گذشت . و يكى دو نگردد - الّا بتفصيل مركّبى ، يا تفريق « 7 » اجزاء او ، جه در حال اثنينيّت

--> ( 1 ) - نشود - م . ( 2 ) - كند - ط - مب . ( 3 ) - كه او - م . ( 4 ) - بدانك - ط - مب . ( 5 ) - نگردد - ط . ( 6 ) - نباشند - م . ( 7 ) - بتفريق - ط - مب .